کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است
آنچه در این پست می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای “من و شما” با خداست:
همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی کسی و درماندگی
سراغش را می گیریم … همان که هیچگاه ما را از یاد نمیبرد . . .
|
پاتوق بچه های رادیو لوژی 89 بیرجند | ||
|
و اما از هرچه بگذریم سخن از سوژه خوش تر است
و اینک فاطمه بهرام زادهرو به دوستان معرفی میکنم بپرسید هرچی تو دلتونه!!!!!!!!! [ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:٤٦ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:۳٠ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که : تو اجازه بگیر برو بیرون منم 2دقیقه دیگه میام! ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:٢٠ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
آیا می دانستید بزرگترین ناو هواپیما بر دنیا در سال 1960 به آب انداخته شد. آیا می دانستید این ناو هواپیما بر اینترپرایز نام دارد و هنوز مشغول خدمت است. آیا می دانستید طول یک ناو هواپیما بر گاهی تا 350 متر می رسد. آیا می دانستید که در داخل شکم هر ناوی به مانند یک شهر می باشد. ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:٠۸ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
دوست داشتن در مقابل استفاده کردن
زمانی مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت [ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ٧:٠٠ ب.ظ ] [ فاطمه بهرام زاده ]
در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ….. جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد
[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٢:٠٧ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
به آرامی آغاز به مردن میکنی" به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت رابه درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت راتندتر میکنند، دوری کنی. تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامی که باشغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطرنکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی، که حداقل یک باردرتمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن! [ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادرکوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادرگفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها راروی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سررفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـدکه فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم،قیمتش چقدر است؟داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجز ه بخرم؟مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت:آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت راببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آنروز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر بایدپرداخت کنم؟دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .خیلی دوست داشتم ایمیل همه جراحان و پزشکان ایرانی را داشتم تا شرمندهگی را در چشمانشان خلق کنم [ ۱۳٩۱/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٤۱ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. وقتی ضربهسهمگین باشد، لال می شوی. .….. بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن.…... همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " - و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.…... کسی که دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش [ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۱۱:٢٧ ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
هرگز فکر نکنید دیگران احمقند [ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۱۱:٢٤ ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
انتقاد هم مانند باران ، باید آنقدر نرم باشد، تا بدون خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او شود.... به قـــولِ بابام دیکتـاتـور اون بچّه ی دو ساله ست که بیست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند به قـــولِ داییم، ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۱:٢٠ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد. » [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۱۱:٠٠ ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!! میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن: انتگرال بگیر...!!! [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
شما که این همه از اینترنت ومرورگرهای اون استفاده می کنید جالبه بدونید منشا نام گذاری اون ها چیه؟؟!!!!!!!! ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ٩:۱٦ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درختمدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شدمتوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادیمیمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اشتعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمدچگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیردرختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. [ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ٩:٠٢ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۱:٥٩ ب.ظ ] [ محمد محمدی ]
سلام همکلاسی های عزیز یه خبر داغ برا در رفتن خستگی امتحانات بزودی یه مبل جدید با حضور یکی دیگه از همکلاسی ها ی محترم آقای خوش روش به نظر من حتما به این مبل سر بزنید البته نه حالا ولی بزودیه زود.. با تشکر... [ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ٢:٠٤ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و [ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۱٢:٢٤ ق.ظ ] [ rahim khoshravesh ]
همه ما پنهانی و در نهان ، دل گفته هایی با خدا داریم
کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است آنچه در این پست می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای “من و شما” با خداست: همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی کسی و درماندگی سراغش را می گیریم … همان که هیچگاه ما را از یاد نمیبرد . . . ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/٢۸ ] [ ۱٢:۱٠ ق.ظ ] [ فاطمه بهرام زاده ]
با پول میشه یه خونه خرید، ولی نمیشه باهاش محل آسایش خرید. میتونی باهاش ساعت بخری، ولی نمیتونی باهاش فرصت بخری. من میتونم با پول برات مقام و درجه بخرم، ولی احترام را نمیتونم واسهت بخرم. میتونم برات یه رختخواب بخرم، ولی خواب خریدنی نیست! میشه باهاش کتاب خرید. ولی دانش و معرفت را نمیشه. اون میتونه واسه تو دارو تهیه کنه، اما تندرستی را نمیتونه. با پول میشه خون تهیه کرد، ولی زندگی خریدنـی نیست. بنابراین میبینی که پول همه چیز نیست. و اغلب هم باعث ایجاد رنج و زحمت میشه. من اینا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم و به عنوان یه دوست میخوام که رنج و زحمت را ازت دور کنم. پس فقط به خاطر آسایش خودت هر چی پول داری، بفرست واسه من. و من رنج اون را به جای تو تحمل میکنم. (لطفاً فقط وجه نقد) [ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:٥٤ ق.ظ ] [ زهره یزدانی ]
جهان سوم جاییست که آدمها اگر دلشان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا بفهمند غمهای بزرگتری هم هست، نکند که دلشان هوای شادی کند.
جهان سوم تنها جایی است که به جای واژه ایمیل از واژه
پست الکترونیکی استفاده می شود که هم پست و هم الکترونیک هر دو انگلیسی اند
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:۳٩ ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:٢٥ ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار: کسی جوابی نداد...
چون: در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟! در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟! در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟! در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟! [ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢٢ ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت ، دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود: سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟ بله حتما چه سوالی؟ بابا !شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ۱٢:۱٤ ب.ظ ] [ محمد محمدی ]
از رفتگر محله عیدی بگیرید. گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره. سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٢٥ ق.ظ ] [ محمد محمدی ]
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ محمد محمدی ]
در جاده زندگی مشترک، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟ الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٠٤ ق.ظ ] [ محمد محمدی ]
دارم به خواهر زاده ام دیکته می گم… رسیده آخر خط، می گه برم سر خط؟ ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٠٠ ق.ظ ] [ محمد محمدی ]
شب – خوابگاه پسران (در اتاقی دو پسر به نام های «مهدی» و «آرمان» دراز کشیده اند. مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه است. در همین حال، واحدی شان، «میثاق» در حالی که به موبایلش ور می رود وارد اتاق می شود)
شب – خوابگاه دختران (دختر «شبنم» نامی با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش «لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.)
(و تمام ساکنین آن واحد، سراسیمه برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)
[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٦:٥٤ ب.ظ ] [ سعید عابدی ]
سال 1240شمسی مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم… سال 1285شمسی مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمیکنی از این حرفا بزنی. تو غلط میکنی. حالا واسه من میخوای درس بخونی؟؟؟ سال 1330شمسی مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا میخوای بری دانشسرا؟ میخوای سر منو زیر ننگ بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) میکنم... زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته میکنین آ... سال 1385شمسی
مرد: کجا؟ میخوای با تکپوش (از این مانتو آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن...) و شلوارک (از این شلوار ها که خیلی کم پارچه اسراف میکنن!) بری بیرون؟ میکشمت. من… تو رو… میکشم... سال 1420شمسی زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت میپره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر میشه، بسشه دیگه مامی. باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه...
[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٦:۳٠ ب.ظ ] [ سعید عابدی ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||