پاتوق بچه های رادیو لوژی 89 بیرجند
 
قالب وبلاگ

 

و اما از هرچه بگذریم سخن از سوژه خوش تر است 

                                         

و اینک فاطمه بهرام زادهرو به دوستان معرفی میکنم

بپرسید هرچی تو دلتونه!!!!!!!!!

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان
 
دقت کردین به این شعر "میازار موری که دانه کش است"؟؟!! این شعر نشون میده که ما ایرانی ها از قدیم یه جورایی کرم داشتیم...
 
 
 
دقــــــــــــــــت کردین:
یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد. اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، دیگری هم باطل
کردن اش


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که : تو اجازه بگیر برو بیرون منم 2دقیقه دیگه میام!
بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو.....
من که حلالشون نمی کنم!!!!!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

آیا می دانستید بزرگترین ناو هواپیما بر دنیا در سال 1960 به آب انداخته شد.

آیا می دانستید این ناو هواپیما بر اینترپرایز نام دارد و هنوز مشغول خدمت است.

آیا می دانستید طول یک ناو هواپیما بر گاهی تا 350 متر می رسد.

آیا می دانستید که در داخل شکم هر ناوی به مانند یک شهر می باشد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن


 

زمانی مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت
مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچ نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودکشی کرد...

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشید که:

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.


همواره در ذهن داشته باشید که:
مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند
مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود
مراقب رفتار تان باشید که تبدیل به عادت می شود
مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود
مراقب شخصیت خود باشید که سرنوشت شما می شود

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فاطمه بهرام زاده ]

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ….. جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد
 
و این همان چیزی است که در قرآن آمده است


سورة مبارکه  الرحمن
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰)  فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲)
۱۹٫ دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.۲۰٫ اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.۲۱٫ پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟
۲۲٫ از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.
 


سوره مبارکه فرقان آیه ۵۳:
« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
 و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.
 
 
سوره مبارکه فاطر آیه ۱۲:
وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْمًا طَرِیًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
 این دو دریا یکسان نیستند: یکی آبش شیرین و گواراست و یکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خورید، و از آنها چیزهایی برای آرایش تن خویش بیرون می کشید و می بینی که کشتی ها برای یافتن روزی و غنیمت، آب را می شکافند و پیش می روند، باشد که سپاسگزار باشید.
 
 
سوره مبارکه نمل آیه ۶۱:
اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَینَ الْبَحْرَیْنِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۶۱﴾
[آیا شریکانى که مى‏پندارند بهتر است‏] یا آن کس که زمین را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پدید آورد و براى آن، کوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد، و میان دو دریا برزخى گذاشت؟ آیا معبودى با خداست؟ [نه،] بلکه بیشترشان نمى‏دانند.

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی"
ترجمه: احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی،

 اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر برده‏ عادات خود شوی، اگر همیشه
از یک راه تکراری بروی، اگر روزمرّگی را تغییر ندهی، اگر رنگ‏های متفاوت
به تن نکنی،یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت رابه درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت راتندتر می‌کنند، دوری کنی.

 تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر هنگامی که باشغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطرنکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی، که حداقل یک باردرتمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن!
امروزمخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری! شادی را فراموش
نکن

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادرکوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادرگفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها راروی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سررفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـدکه فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم،قیمتش چقدر است؟داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجز ه بخرم؟مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت:آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت راببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آنروز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر بایدپرداخت کنم؟دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .خیلی دوست داشتم ایمیل همه جراحان و پزشکان  ایرانی را داشتم تا شرمندهگی را در چشمانشان خلق کنم

[ ۱۳٩۱/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربهسهمگین باشد، لال می شوی. .…..

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است

 که نه

 سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.…... 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "-

 یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " -

قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " -

 مقداری خرد پشت " چه بدونم " -

 و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.…...

کسی که دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش

[ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

هرگز فکر نکنید دیگران احمقند
عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.
دید کاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد.
لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه فروشی نیست.

[ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

انتقاد هم مانند باران ، باید آنقدر نرم باشد، تا بدون خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او شود....

به قـــولِ بابام

دیکتـاتـور اون بچّه ی دو ساله ست که بیست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند

به قـــولِ داییم،


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند.

 دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد. »
آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. »
دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی. »
یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.
!ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!! میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:

انتگرال بگیر...!!!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

شما که این همه از اینترنت ومرورگرهای اون استفاده می کنید جالبه بدونید منشا نام گذاری اون ها چیه؟؟!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ٩:۱٦ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درختمدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شدمتوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادیمیمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرشرا خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشتو دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاهخود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها رابطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اشتعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمدچگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیردرختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهشرا برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمینانداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.نکته : رقابت سکون ندارد

[ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ محمد محمدی ]

سلام

همکلاسی های عزیز یه خبر داغ برا در رفتن خستگی امتحاناتهوراهورا

بزودی یه مبل جدید با حضور یکی دیگه از همکلاسی ها ی محترم آقای خوش روشتشویق

به نظر من حتما به این مبل سر بزنید  البته نه حالا ولی بزودیه زود..

                                                                                             با تشکر...

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و

کار میکنه

فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ rahim khoshravesh ]
همه ما پنهانی و در نهان ، دل گفته هایی با خدا داریم

کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است

آنچه در این پست می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای “من و شما” با خداست:

همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی کسی و درماندگی

سراغش را می گیریم … همان که هیچگاه ما را از یاد نمی‌برد . . .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ فاطمه بهرام زاده ]

با پول میشه یه خونه خرید،

 ولی نمیشه باهاش محل آسایش خرید.

 میتونی باهاش ساعت بخری،

 ولی نمیتونی باهاش فرصت بخری.

 من میتونم با پول برات مقام و درجه بخرم،

 ولی احترام را نمی‌تونم واسه‌ت بخرم.

 میتونم برات یه رختخواب بخرم،

 ولی خواب خریدنی نیست!

 میشه باهاش کتاب خرید.

 ولی دانش و معرفت را نمیشه.

 اون میتونه واسه تو دارو تهیه کنه،

 اما تندرستی را نمیتونه.

 با پول میشه خون تهیه کرد،

 ولی زندگی خریدنـی نیست.

 بنابراین میبینی که پول همه چیز نیست.

 و اغلب هم باعث ایجاد رنج و زحمت میشه.

 من اینا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم

 و به عنوان یه دوست میخوام که

 رنج و زحمت را ازت دور کنم.

 پس فقط به خاطر آسایش خودت

هر چی پول داری، بفرست واسه من.

 و من رنج اون را به جای تو تحمل میکنم.

(لطفاً فقط وجه نقد)

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ زهره یزدانی ]

 جهان سوم جایی‌ست که آدم‌ها اگر دل‌شان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم هست، نکند که دل‌شان هوای شادی کند.

 

جهان سوم تنها جایی است که به جای واژه ایمیل از واژه

 

پست الکترونیکی استفاده می شود که هم پست و هم الکترونیک هر دو انگلیسی اند

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]
  1. ایرن: در حال که وزارت بهداشت در همراهی با نهادهای صادر کننده امواج ماهواره یی اعلام کرده است این امواج ضرری برای سلامت مردم ندارند، کارشناسان پارازیت ها را از خطرناک ترین پرتوهای “یون ساز” معرفی کرده و خواستار اقدام موثرو ضروری نهادهای متولی سلامت جامعه در این باره شده اند.

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

 

در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:
سوال :صادقانه نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها  بیان کنید

کسی جوابی نداد...

 

چون:
در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟!

در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟!

در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟!

در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟!

در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ بچه های رادیولوژی 89 بیرجند ]

مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت ، دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟

بله حتما چه سوالی؟

بابا !شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ محمد محمدی ]

از رفتگر محله عیدی بگیرید.

گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره.

سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه....


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ محمد محمدی ]

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند....


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ محمد محمدی ]

در جاده زندگی مشترک، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر
ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ محمد محمدی ]

دارم به خواهر زاده ام دیکته می گم… رسیده آخر خط، می گه برم سر خط؟
پـَـ نه پَــ، بقیشو رو فرش بنویس!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ محمد محمدی ]

شب – خوابگاه پسران

(در اتاقی دو پسر به نام های «مهدی» و «آرمان» دراز کشیده اند. مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه است. در همین حال، واحدی شان، «میثاق» در حالی که به موبایلش ور می رود وارد اتاق می شود)



میثاق: مهدی... شایعه شده فردا صبح امتحان داریم.

مهدی: نه! راسته. امتحان پایان ترمه.


میثاق: اوخ اوخ! من اصلاً خبر نداشتم. چقدر زود امتحانا شروع شد.

مهدی: آره... منم یه چند دقیقه پیش فهمیدم. حالا چیه مگه؟! نگرانی؟ مگه تو کلاستون دختر ندارید؟!


میثاق: من و نگرانی؟ عمراً!! (به آرمان اشاره می کند) وای وای نیگاش کن! چه خرخونیه این آقا آرمان! ببین از روی جزوه های زیر قابلمه چه نُتی بر می داره!!

آرمان: تو هم یه چیزی میگیا! این برگه های تقلبه که 10 دقیقه ی پیش شروع به نوشتنش کردم. دخترای کلاس ما که مثل دخترای شما پایه نیستن. اگه کسی بهت نرسوند، باید یه قوت قلب داشته باشی یا نه؟ کار از محکم کاری...


مهدی: (همچنان که در لپ تاپش سیر می کند) آرمان جون... اگه واست زحمتی نیست چند تا برگه واسه منم بنویس. دستت درست!


(در همین حال، صدای فریاد و هیاهویی از واحد مجاور بلند می شود. پسری به نام «رضا» با خوشحالی وسط اتاق می پرد)


میثاق: چت شده؟ رو زمین بند نیستی!

رضا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

مهدی: اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه استقلالی ابکشه!!!


و تمام ساکنین آن واحد، برای دیدن ادامه ی مسابقه به اتاق مجاور می شتابند. چراغ ها روشن می مانند.

شب – خوابگاه دختران

(دختر «شبنم» نامی با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش «لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.)



شبنم: ِ وا!... خاک برسرم! چرا داری مثل ابر بهار گریه می کنی؟!

لاله: خدا منو می کشت این روزو نمی دیدم. (همچنان به گریه ی خود ادامه می دهد.)


شبنم: بگو ببینم چی شده؟

لاله: چی می خواستی بشه؟ امروز نتیجه ی امتحان <آناتومی!!!> رو زدن تو بُرد. منی که از 6 ماه قبلش کتابامو خورده بودم، منی که به امید 20 سر جلسه ی امتحان نشسته بودم، دیدم نمره ام شده 19!!!!!! ( بر شدت گریه افزوده می شود)


شبنم: (او را در آغوش می کشد) عزیزم... گریه نکن. می فهممت. درد بزرگیه! (بغض شبنم نیز می ترکد) بهتره دیگه غصه نخوری و خودتو برای امتحان فردا آماده کنی. درس سخت و حجیمیه. می دونی که؟

لاله: (اشک هایش را آرام آرام پاک می کند) آره. می دونم! اما من اونقدر سر ماجرای امروز دلم خون بود و فقط تونستم 8 دور بخونم! می فهمی شبنم؟ فقط 8 دور... (دوباره صدای گریه اش بلند می شود) حالا چه جوری سرمو جلوی نازی و دوستاش بلند کنم؟!!


شبنم: عزیزم... دیگه گریه نکن. من و شهره هم فقط 7 - 8 دور تونستیم بخونیم! ببین! از بس گریه کردی ریمل چشمای قشنگ پاک شد! گریه نکن دیگه. فکر کردن به این مسائل که می دونم سخته، فایده ای نداره و مشکلی رو حل نمی کنه.

لاله: نمی دونم. چرا چند روزیه که مثل قدیم دلم به درس نمیره. مثلاً امروز صبح، ساعت 5/7 بیدار شدم. باورت میشه؟!

(در همین حال، صدای جیغ و شیون از واحد مجاور به گوش می رسد. استرس عظیمی وجودِ شبنم و لاله را در بر می گیرد!دختری به نام «فرشته» با اضطراب وارد اتاق می شود.)


شبنم: چی شده فرشته؟!

فرشته: (با دلهره) کمک کنید... نازی داشت واسه بیستمین بار کتابشو می خوند که یه دفعه از حال رفت!

شبنم: لابد به خودش خیلی سخت گرفته.

فرشته: خب، منم 19 بار خوندم. این طوری نشدم! زود باشید، ببریمش دکتر.

(و تمام ساکنین آن واحد، سراسیمه برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)

 

[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سعید عابدی ]

  سال 1240شمسی

مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…
زن: آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید! نامحرم که تو خونمون نبود. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندید…!!!
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می‌خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمیشه باید بکشمش...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهکارشو می‌بخشه.

سال 1285شمسی

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟

می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی‌کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می‌کنی. حالا واسه من میخوای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می‌گیره‌ها!
مرد (با نعره حمله می‌کنه طرف دخترش): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمیشم. خودت بیا، خودتو تسلیم کنی بدون درد می‌کشمت...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهکارشو می‌بخشه.

سال 1330شمسی

مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا می‌خوای بری دانشسرا؟ می‌خوای سر منو زیر ننگ بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می‌کنم...

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می‌کنین آ...
مرد: چی میگی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فساد رو  بگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهکارشو می‌بخشه.

سال 1385شمسی

 

 مرد: کجا؟ می‌خوای با تکپوش (از این مانتو آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن...) و شلوارک (از این شلوار ها که خیلی کم پارچه اسراف می‌کنن!) بری بیرون؟ می‌کشمت. من… تو رو… می‌کشم...
زن: ای آقا. چی کار به کارش داری. الان دیگه اکثرا همینطورین.
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین‌تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی‌خواد. بدتر شد. همون طوری باشه بهتره...

سال 1420شمسی

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می‌پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می‌شه، بسشه دیگه مامی. باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه...
بالاخره با صحبت‌های زن، دختر خونه از خر شیطون پیاده میشه و بابای گناهکارشو می‌بخشه !!

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سعید عابدی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما همه با هم این وبلاگ رو درست کردیم تا یادگاری از ما بمونه.
ایران رمان